رضا قلى خان ( هدايت )
816
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
خراس و هفت خروار كوس و هفت نيمخانه مينا كنايه از افلاك باشد و آسمان بود هفت پرده كنايه از دو چيز است اول كنايه از هفت پرده چشم است دويم كنايه از هفت آسمان باشد هفت پيكر كنايه از سبعهء سيّاره و هفت استاد و هفت قرا و هفت فلك باشد و نام كتابيست مشهور هفت تنان و هفت مردان كنايه از دو چيز است اول كنايه از اصحاب كهف بود دويم كنايه از هفت اخيار باشد كه آن را قلب و غوث و اوتاد و ابدال و نجباد نقبا كويد و قوام عالم بر ايشان است هفت چشمه خراس كنايه از فلك سيار است هفت در هفت كنايه از چهار چيز است اول زيب و زينت باشد دويم كنايه از هفت ستارهء سيّاره است در هفت فلك سيم كنايه از هفت خاصيت بود در هفت اعضا چهارم كنايه از هفت كشور است در هفت هفت ده كنايه از آراسته و زيور پوشيده است و بكسر دال كنايه از هفت فلك و هفت كشور است هفت و چهار كنايه از هفت سپهر و چهار عنصر وقتى در شكايت از افلاك و عناصر كفتهام بر هفت و چهار باد قسمت * سوكى كه بود سه خواهران را هفت دور كنايه از سه چيز است اول كنايه از هفت دورى است كه هر دورى مدّت هزار سال است و تعلق بيكى از سبعه سياره دارد چون هزار سال تمام شود دور ستاره ديكر بود دويم كنايه از هفت ستاره بود سيم كنايه از هفت كشور بود هفت راه كنايه از هفت پرده چشم است چنان كه خواجه حافظ كفته اشك حرمنشين نهانخانهء مرا * از سوى هفت راه ببازار مىكشى هفتكار كنايه از چيزى باشد كه در آن هفت رنك بافته باشند چنان كه ابن يمين كفته باز فراش چمن يعنى نسيم نوبهار * بر چمن كسترد فرشى از پرند هفتكار هفتكاه كنايه از هفت فلك و هفت كشور است هفت كنجينه كنايه از زر و نقره و آهن و قلعى و مس و سرب و برنج است هفت كيسودار كنايه از سه چيز است اول كنايه از هفت بنده است دويم كنايه از هفت ستاره باشد سيم كنايه از هفت فلك بود هفت مرد كنايه از اصحاب كهف است هفت و شش كنايه از سبعه سيّاره و شش جهته بود هفت و نه كنايه از هفت آرايش و نه زيور است كه عبارت از زيب و زينت باشد و آن را هر هفت نيز كويند چنان كه امير خسرو كويد هفت بكر از درون نه پرده * در پس پرده هفت نه كرده همو كفته عروس دولت تو باد هفت و نه كرده * به بام قصر جلال تو تا ابد مسكون هفت و هشت كنايه از دو چيز است اول كنايه از كفتار و خصومت و وحشت باشد دويم كنايه از آواز سك است هم آواز كنايه از موافق باشد چنان كه شيخ سعدى كفته بروزكار همايون خسرو عادل * كه كرك و ميش بتوفيق او همآوازند همبوى كنايه از همخوى و همروش همتازيانه كنايه از شريك در تاختن و شريك در تاراج نمودن بود همترازو كنايه از برابر باشد چنان كه شيخ نظامى كفته قوى كرد در جنك بازوى خويش * بكوشيد با همترازوى خويش همداستانى مصطلح در زمان انوشيروان زيرا كه از رعايا در وجه خراج مىكرفتند در تاريخ طبرى آورده كه نوشيروان همه رعيّت را كرد كرد و نيمه زمينها را مساحت كرده بهمداستانى رعيّت كه آن را هر سال سه بار يا چهار بار بدهند و از بهر آن بود كه آن را خراج همداستانى نام نهاد يعنى مال الرّضا همدست كنايه از شريك و مشفق باشد چنان كه شيخ سعدى كفته چه دانى كه همدست كردند و يار * يكى دزد باشد ديكر پردهدار همدم كنايه از دو چيز است اول معروفست دويم كنايه از دو غوّاص بود كه دم هر دو برابر بود چنان كه هركاه دم نكاه دارند هر دو برابر توانند داشت چون يكى در دريا غوّاصى كند ديكرى در بيرون دم نكاه دارد چون دم اين كرفته شود آنكه در آب است فى الفور برآرند تا هلاك نشود هندوبار كنايه از دوات باشد و آن را زنكبار نيز كويند چنان كه كمال اسمعيل كفته بخاتم تو كه درياش در كمركاه است * بجامهات كه بسر مىرود بهندوبار هندوى باريكبين و هندوى چرخ و هندوى سپهر هفتمين و هندوى كنبد كردان و هندوى هفتم چرخ كنايه از زحل باشد هندوى دريانشين كنايه از قلم است هندى و هندى اژدها كنايه از تيغ و شمشير هندى باشد چنان كه امير خسرو كفته هندى او كشته باسلام راست * يافته از شاه جهان دست راست سراج الدّين قمى كفته چون قدر دين ندانى پيشت چه دين و چه كفر * اندر كف خطيب چو هندى چه كندنا هواى خفتان پوش و هواى سنجاب كون كنايه از هواى ابر است وقتى كفتهام كافور كون آمد زمين سنجاب كون آمد هوا * بر دوشم افكن اى پسر آن خرقه سنجاب را هيكل بستن كنايه از مردنست حكيم فردوسى در مردن لهراسب و دادن تاج و تخت بكشتاسب كفته ببلخ كزين شد بر آن نوبهار * كه يزدانپرستان بر آن روزكار مر آن خانه را داشتندى چنان * چو مر مكّه را تازيان اين زمان